سلام دوستان .... چه خبر از نمرات؟ راضی بودید ، ما که دیگه فارغ التحصیل شدیم این هم آخرین پست که اینجا میزارم ممنون که تو این یک ترم تحمل کردید و ما رو از نظراتتون بی بهره نذاشتید امیدوارم تو زندگی و درس و کار و..... موفق باشید . در پایان شعری از پروین اعتصامی را که در جشن فارغ التحصیلی خود خوانده بود به شما و تمام فارغ التحصیل های این ترم دانشگاه ، تقدیم میکنم .
نهــــــــــال آرزو
اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش زي کـــــه بار آوردهاي
غنچــــــه بيباد صبا، گــــــل بي بهــــــــار آوردهاي
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ست
زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار آوردهاي
شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم
اين هنـــــــرها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آوردهاي
خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آوردهاي
***
غنچهاي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است
همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است
پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بيدانشيست
مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از دانستن است
زين چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگويد کس پســر هوشيار و دختـــــر کودن است
***
زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوري
بــــرنکرد از ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري
از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي بهـــــــرهاند
نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري
دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري
با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم
گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/15ساعت
15:17 توسط ملکوت |
شعر زیر در ایمیلی برایم آمده است ولی شاعر خوش ذوقش را نمی شناسم . امیدوارم شما هم خوشتان بیاید .
کفش هایم کو
باید بزنم
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش
****
کفش هایم کو ؟
چه کسی بود صدا کرد:عراق؟
چه کسی بود که گفت:
می دهم آزادی...
تو اگر نفت به ما می دادی..
****
چه کسی گفت:
.............دموکراسی
هدیه ماست به تو
می پذیری آرام ؟
دهمت یا با زور؟
صاف و بی رودرواسی
****
چه کسی گفت که:بمب...
کرده پنهان صدام
زیر پیراهن خاکستریش
یا که
در خلوت تاریک شبستان حریم حرمش
****
آشنا بود صدا
آشنا بود صدا مثل اجل..
..همچون مرگ
لهجه ای غربی داشت٬ نه عربی
بوی خاصی می داد...
بوی خام پولتیک تگزاس ..
بوی ناچسب تن گاوچران
بوی یابو..
بوی کود..
بوی باروت..
بوی دود...
****
و به من صلح نداد....
و نداد آزادی..
و به من امنیت و آرامش
و به من ....
...هیچ نداد
...
****
و سر انجام...
همه ویرانی
بی سر و سامانی
درد و بی درمانی ...
باید امشب بزنم
باید امشب بزنم کفشم را
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش
دیرگاهی ست که من در بهتم ...
و سمیه و عماد ٬ آصف و مرضیه هم
و شاید همه مردم شهر
شب بیداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی بدبو از «منطقه سبز» مرا می آزارد
بوی نفرت می اید
****
کفش هایم کو
باید بزنم
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/10/18ساعت
18:46 توسط ملکوت |
بچه که بودم یادمه کلی آرزو تو ذهنم بود که همیشه وقت خواب مرورشون میکردم.
خدایا ! خدای مهربون وقتی بزرگ شدم یه خانوم معلم مهربون بشم مثل خانوم علوم .
خدایا! خدای خوبم وقتی بزرگ شدم مامانمو بفرستم هر جا دلش خواست تفریح کنه و خوشحال باشه.
خدایا! خدای نازم وقتی بزرگ شدم برم دانشگاه ، مثل ریحانه خانوم دختر همسایه روبرویی.
خدایا! خدا جونم وقتی بزرگ شدم بابا پیر نشه ، هنوز موهاش سیاهه سیاه باشه.
یادمه خانوم معلم مهربون انشامون موقعی که موضوع انشا رو این گذاشت (همه ی آرزو های شما) خوشحال شدم چون حالا دیگه میتونستم عوض مرور آرزو هام توی ذهنم اونا رو روی کاغذ بنویسمو برای دوستام بخونم.
بعد از خوندن انشام برای بچه ها یه آرزوی دیگه به آرزوهام اضافه شد!... خدایا همه بچه های دنیا به آرزوهاشون برسن
********
الیزابت توی بوستون زندگی میکنه و دلش می خواد بالرین بشه .... آخه اون عاشق معروف شدنه.
ماریتا اهل سیسیله وآرزوی بزرگش اینه که نیوزیلند رو ار نزدیک ببینه. ماریتا عاشق دیدنیهای طبیعیه.
کریس خونش تو لندنه و دلش میخواد یک فولتبالیست معروف بشه و تو منچستر یونایتد بازی کنه چون فوتبالیست مورد علاقش کریستین روونالدوست .
رژه اهل پاریسه و تصمیم داره وقتی بزرگ شد مدیر یک هتل ۵ستاره بشه.
یاسر و محمد هم که اهل غزه هستند دلشون میخواد زنده بمونن و بزرگ بشن ...
خدایا همه بچه های دنیا به آرزوهاشون برسن
تقدیم به کودکان غزه که از خدا چیز زیادی نمیخوان
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/10/10ساعت
18:37 توسط ملکوت |
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/09ساعت
10:28 توسط تماشا |
بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست
آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست
السّــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا
السّــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا
السّــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق
وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق
السّــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم
قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبــــــــرم
کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی
مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی
آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن
بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن...
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/09ساعت
10:19 توسط تماشا |
صدای پای کاروانیان است می شنوی ؟
مظلومان آل ابراهیم را میگویم آمدند...
آسمان آبی بود و زمین مدینه از هرم سوزان خورشید تفتیده، و اینجا محله بنی هاشم .
حسینم! برادر! شنیده ام که قصد سفر داری، منم ، محمد، زاده حنفیه
ای سوار سرگران، کم کن شتاب جان من لختی سبکتر زن رکاب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/10/09ساعت
10:17 توسط تماشا |
ششم دی ماه مصادف است باسالگرد ترور بی نظیر بوتو نخست وزیر فقید پاکستان .وی اولین زن مسلمان بود که به مقام نخست وزیری در یک کشور اسلامی رسید. متنی که در زیر میخوانیدنامه ای است خیالی به او هنگامی که خبر ترور نابهنگامش را شنیدم.
بی نظیر عزیرم هنگامی که این نامه را برایت مینویسم تو زیر خروارها خاک در آرامگاه خانوادگي بوتوها (محلي در نزديكي روستاي «قرهي خدابخش») خوابیده ای ، من اما بهت زده ام . ببخشید عزیرم حتی گریه ام هم نگرفت شاید مرا درک کنی ، درست همان حالی را دارم که تو هنگام شنیدن خبر اعدام پدر(ذوالفقار علي بوتو)به دست ژنرال ضياءالحق داشتی خوب میدانم که چقدر پدرت مرد بزرگی بود اولین قهرمان زندگی ات و کسی که تو را همانند برادرانت دوست داشت اتفاقا این را هم خوب میدانم که در کشورت در آن موقع ها فرق نگذاشتن بین فرزند پسر و دختر چیز عجیبی بود و چه بزرگ مرد بود پدرت . بی نظیرم تو هم قهرمان من هستی ولی اولین قهرمان نه ، اولین قهرمان های زندگی ام در کودکی اول پدر و مادر سپس شخصیت های کارتونی مزخرف کمپانی والت دیزنی بود . تا اینکه یک روز معلممان سر کلاس درس از تو سخن گفت شاید باور نکنی فقط من گوش شده بودم هنوز هم حرفهایش در خاطرم هست او از مادر ایرانی ات واینکه تا رسیدن به نخست وزیری چه مشکلاتی کشیده ای سخن گفت حتی از اتهام ناجوانمردانه اختلاس مالی که به شما بسته بودن هم گفت خیلی گفت....... بعد از کلاس که به خانه آمدم از مادرم در باره تو پرسیدم او هم تو را میشناخت ، همه تو را می شناختندو اینگونه شد که تو قهرمان من شدی اولین قهرمان غیر ایرانی ام که موهایش طلایی نبود . بعدها البته فروغ هم اضافه شد خیلی ها آمدند، ولی کسی نتوانست جای تو را بگیرد ...... این سوال برایم پیش آمده چرا به پاکستان برگشتی مگر آنجا به غیر از توهین و اذیت شدن چه برایت داشت . جایی خواندم که گفته بودی...«اكنون آماده ميشوم كه به پاكستان بازگردم. خطرهايي را كه نهتنها در انتظار من، بلكه در انتظار كشورم و در انتظار دنياست درك ميكنم، اما من ناگزيرم برگردم. اين خطر را به خاطر تمام فرزندان پاكستان به جان ميخرم. انسانهاي بسياري براي نيل به آزادي و عدالت ايثار كردهاند، انسانهاي بسياري مردهاند، اما انسانهاي بسياري نيز مرا تنها اميد باقيمانده خود براي كسب آزادي ميدانند؛ بنابراين توقف مبارزه جايز نيست. كلام دكتر مارتين لوتركينگ را به خاطر ميآورم كه ميگفت زندگي همان روزي به پايان ميرسد كه ما در مقابل اتفاقاتي كه جلو چشمانمان به وقوع ميپيوندد، ساكت بمانيم.» ..... تو از دکتر مارتین لوترکینگ سخن گفتی و چه غم انگیز که به سرنوشت او دچار شدی .چرا مواظب خودت نبودی چرا، کاش به زنان سرزمینت فکر میکردی آنهایی که امیدشان بودی آنهایی که حرفها و بغضهایشان از دهان تو خارج میشد....... چرا مواظب خودت نبودی چرا درک نکردی که بین آن همه مرد تنهایی.....چرا به حکومت ژنرالها اطمینان کردی مگر آنها پدرت را از تو نگرفتند ...تو باید میماندی .... نخند به من بی نظیرنخند...... فعلا خداحافظ باید بروم دیگر دارد گریه ام میگرد روزی به آرامگاهت خواهم آمد آن روز فقط میخندم قول میدهم
پی نوشت: نامه بسیار طولانی بود قسمتی از آن را خلاصه کردم .
+ نوشته شده در جمعه
1387/10/06ساعت
21:27 توسط ملکوت |